پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

تیر باران

امسال دومین تابستان زندگیم را پشت سر میگذارم ،یادم نیست پارسال این موقع هم باران امده بود یا نه اما امسال در 26تیر چه بارانی بارید نگاهی به باران تابستانی نگاهی به بابایی که امروز رفت قشم حالا چند قطره باران هم بگیرم و بعد بابایی رو ببریم فرودگاه البته نه با این ماشین ...
26 تير 1391

روزی روزگاری تاب...

کوچک که بودم ،شاید ٦ یا ٧ ماهه،سوار تاب که میشدم با تعجب نگاه میکردم که اخرش چی میشه و  من تو هوا چکار میکنم،یعنی این چی میتونه باشه...   اما الان ،صبح که پا میشم یعنی چشمم که باز میشه میگم تاب ،تاب ،تاب و گاهی صبحانه ،ناهار و شام را هم روی تاب میخورم حتی رکورد ٥ ساعت در روز رو هم زدم ،اما اینها هیچ کدوم مهم نیست ،مهم اینه که وقتی من سوار تاب هستم مامانم یا بابام هم باید کنار من باشند و منو هل بدهند و برای من شعر بخونند اینم یکی از برنامه های روزانه من و خانواده ام! پ.ن:کمی هم تاب بهم کوچک شده . ...
26 تير 1391

اصلاح

قبل از اصلاح سوییچ به دست بعد از اصلاح سیب به دست انگار اصلاح موهام ،اصلاح کارهایم رو هم در بر داشته! سوییچ تبدیل به سیب شده. ...
24 تير 1391

پارسا و دوستان...

یک روز دوستهای عزیزم که البته من توجه زیادی بهشون ندارم تصمیم میگیرند با کمک مامانم منو غافل گیر کنند و همشون از بالای کمدم اومده بودند کنارم منم دیدم که خب اونها زحمت کشیدند منم کمی تعارف کنم نه شما اقای پو بفرماید بالا من کمکتون میکنم اما اونها دیگه داشتند خیلی شلوغ بازی در میاوردند و من هم دیگه توجهی بهشون نکردم و برنامه تلوزیون رو تماشا میکردم پ.ن: این داستان برگرفته از رویاهای مامانم بود ،به امید روزی که من با این عروسکها بازی کنم ! ...
24 تير 1391

12+

بالاخره مامانم به یکی از آرزوهاش رسید و من در هفده ماه و چند روزگی ،وزنم از عدد 12 هم بیشتر شد از یک سالگی تا حالا   در محدوده 11 تا 12 بودم که با وزنکشیهای مدام مامانم  فهمیدیم که در این چند روز اخیر این مرز شکسته شد یعنی کشتی گیرهای المپیک هم انقدر نمیرن رو ترازو!     ...
24 تير 1391

تعمیر کار کوچک

سرویس تمام وسایل اعم از برقی و غیر برقی تو خونه با منه ... تردمیل ،کولر،جاروبرقی ،البته شاید این وسایل سرویس هم نیار نداشته باشند اما من  ،من... هیچی فقط میتونم بگم من یک تعمیر کار کوچکم با دستهای کوچک و یک پیچ گوشتی کوچک با دقت فراوان حالا پیچش رو باز کردم ،دیگه چکار میتونم بکنم بله باید برم سراغ موتور دستگاه تعمیر تمام وسایل منزل پذیرفته میشود با تشکر پارسا   ...
22 تير 1391

هفده ماهگی

یک ماه دیگر هم با سرعت گذشت و تو بزرگتر شدی اینماه من همش در گیر خوردن با تو بودم ،تمام وعده های غذایی رو باید دنبالت میومدم تا بتونم بهت یک قاشق بدهم شاید الان که داری این مطلب رو میخونی ،یک بشقاب میوه کنا ردستت هست و همه میوه هاشو با لذت خوردی اما الان که هفده ماهت تموم شده برای خوردن یک موز من باید ترفندها بکار ببرم دیدنی! این روزها یکی از آرزوهای من اینه که تو بنشینی و من به تو ناهار یا شام  بدهم ،کی آرزوی من برآورده خواهد شد،نمیدانم از پله ها به راحتی بالا میروی اما برای پایین امدن نیاز به کمک داری یک روز که از فروشگاه برگشتیم وقتی ازت پرسیدم کجا رفته بودیم گفتی:ففو  گا گفتم چی خریدیم ،گفتی :به به و این روزها با ...
19 تير 1391

سنتور

یکی از علائق من و بابایی ،البته بابا یی با تبحر مینوازد و من کمی مبتدی هستم گاهی اوقات هم سنتور برای من موارد مصرف دیگه داره زیاد غصه برای سنتور بابام نخورید،این یک سنتور قدیمی هست که خودش ازش استفاده نمیکند ...
17 تير 1391

كي چي ميگه؟

با من هستيد؟ همشونو بگم  يكم طول ميكشه ،عيب نداره كه  از كدوم شروع كنم:   گاو:ما                  مرغ:ق ق            خروس :قوقو          پيشي:موع          كلاغ:غار  الاغ:عرعر             بع بعي:بع بع        طاووس:او              بوقلمون:غغغ           اسب:پيت پيتكو شير:أ                    فيل:اوه ه       &...
10 تير 1391

نه

يك بشقاب پر از هندانه روي ميز هست، مامان:پارسا هندوانه ميخوري؟ پارسا:نه  پارسا،يك تكه هندوانه بزرگ با ملچ ومولوچ ميخورد! مامان:پارسا هندوانه ميخوري؟ پارسا:نه و دوباره يك تكه ديگر هندوانه از بشقاب كم ميشود! و اين ما جرا تا آخرين تكه هندوانه در بشقاب ادامه دارد! مامان:پارسا ،مامان رو دوست داري؟ پارسا:نه يعني، هر دو نه اي كه گفته شد يك معني ميدهد!!!! دارم درمورد پاسخ به سوالات كمي بيشتر فكر ميكنم، شايد كلمه اي ديگري جز ،نه ،هم بشه در پاسخ به سوالات گفت،البته من از الان دارم نه گفتن رو ياد ميگيرم! ...
9 تير 1391